مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
201
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
برد و به او گفت : اى فرزند ، جامهاى خويش بركن كه تو به اين جامه ، سزاوار خدمت پادشاهانى . نور الدين جامه بركند . عجوز ، جبه و پيراهن پشمين حاضر آورده ، بوى بپوشانيد و دستار پشمينش بر سر نهاد و به خدمت كليسااش بداشت . نور الدين هفت روز به خدمت قيام كرد . آنگاه عجوز نزد نور الدين آمده ، گفت : اى جوان ، جامهاى حرير خود دربر كن و اين ده دينار گرفته ، الحال بيرون شو و امروز تفرج كن و بدينجا بازمگرد ، و گرنه كشته خواهى شد . نور الدين پرسيد : اى مادر ، سبب چيست كه بايدم بيرون رفت ؟ عجوز جواب داد : اى فرزند ، بدان كه دختر ملك ، مريم همىخواهد كه از بهر زيارت بكليسا اندر آيد و به جهت خلاص يافتن از اسارت ، قربانى كشته ، به نذر خويش وفا كند . و با او چهار صد تن دختريست قمرمنظر كه از جملت ايشان دختران وزير و دختران بزرگان دولت است و در اين دم حاضر خواهند شد . بسا هست كه ايشان را چشم بر تو افتد . كه اگر ترا ببينند ، در حال بكشند . در آن هنگام نور الدين ده درم از عجوز گرفته ، جامهاى حرير خود را بپوشيد و بسوى بازار رفت و كوى و محلت شهر همىگشت تا اينكه همه سوى و همه راهها بشناخت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و هشتاد و دوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون نور الدين ساعتى غايب شد ، پس از آن بدير بازگشت . مريم زناريه ، دختر ملك فرنگ را ديد كه با چهار صد تن دختران ماهروى بدير اندر آمدند . چون نور الدين را چشم بمريم زناريه افتاد ، عنان طاقت از دستش رها گشته ، بىتابانه فرياد بركشيد و گفت : يا مريم يا مريم . چون دختران آواز نور الدين بشنيدند كه مريم مريم همىگويد ، شمشيرها آهيختند و بنور الدين هجوم كردند و همىخواستند كه او را بكشند . مريم چشم بر وى انداخته ، در او تامل كرد و او را نيك بشناخت . آنگاه با دختران گفت : ازين جوان